تبليغاتX
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست
سلام

واقعا" از اینکه چند هفته ای هست آپ نکردم عذر میخوام ، در این پست بعد چند وقتی که خودم سرم شلوغ بود و سیستمم مشکل پیدا کرده و ... چندتا آهنگ واسه دانلود گذاشتم که تا موقعی که وقت کردم مطالب تلنبار شدمو تایپ کنم بیکار نمونین!

ترانه ی "ترنج" محسن نامجو

محسن نامجو رو که اگه میشناسین این آهنگ رو شنیدین ، اگر هم نمیشناسین گوش بدین آشنا میشین.

ترانه ی "به سوی تو" مهران زاهدی

این آهنگ موسیقی تیتراژ پایانی سریال اولین شب آرامش بوده.

خب دیگه فعلا" خداحافظ تا ۱۲ماه دیگه!!،نه مزاح نمودم!

+ نوشته شده در جمعه 1386/12/17ساعت 3:30 بعد از ظهر توسط امید |


سلام

بازم ببخشید که نمیرسم آپ کنم ، بخوام از حرفای دلم  پست بذارم که بلاگ میشه وقایع اتفاقیه! و هر روز آپ میکنم.

پستم برای روز ولنتاین تکمیل نشد ، ولنتاین هم گذشت ، پس فقط عکس پست رو ضمیمه ی این مطلب کردم ، آخ وضع دلم همینه!! خودم هم از شاد نشون دادن خسته شدم دیگه!

لازم نکرده واسه من دل بسوزونین! ، من به قول این گزارشگرهای کشتی چقرتر از این حرفام!

راستی خیلی از دوستان نفت بلاگشون ته کشیده!و یا بلگشون بالا نمیاد یا کامنت ثبت نمیکنه ، مثل بلاگهای مجله ی جوانان یا باغ خیال یا روزهای خاکستری و ... .

 

+ نوشته شده در شنبه 1386/11/27ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط امید |


سلام

ببخشید از اینکه مدتیه آپ نکردم این چند وقته خیلی مشغله ی کاری برام پیش اومد ، اگه عمری باشه به زودی یه پست پر و پیمون میذارم.

چیه به من نمیاد ۴کلمه جدی باهاتون حرف بزنم؟!

اصلا" میدونین چیه؟!یه مثل قدیمی هست که میگه:

اگه آب سر بالا بره ، غورباقه ابوعطا میخونه!!

ربطش به عملیات کربلای۶!ببخشید کربلای ۲۶! بماند.در راستای بالا بردن بار فرهنگی و موسیقیاییتون گفتم!

راستی یه خبر خیلی خفن!

کسی که ۱۰۰۰مین بازدید کننده ی بلاگ باشه و بتونه ثابت کنه(با ارسال عکسش به ایمیلم که هست یا هرطور دیگه ای ، برنده ی ... میشه!)

خوب خود شما پیشنهاد بدین که چی برنده شه؟!! ، به بهترین پیشنهاد هم یه مژدگونیکی میدیم!

+ نوشته شده در یکشنبه 1386/11/21ساعت 1:0 قبل از ظهر توسط امید |


سلام ، ببخشید اگه فاصله ی زمانی بین مقدمه ی مطلب و اصلش زیاد شد ، آخه خلاصه کردن و تایپ متن اصلی کتاب کویر زمان برد ، خیلی سعی کردم به درونمایه ی مطلب آسیب نزنم ولی اگه بعضی جاها پرش ناگهانی یا تغییر ناگهانی مضمون در مطلب حس کردین به این خاطر بوده که مطلب خیلی طولانی نشه.بیشتر جاها و نه همه ی جاهایی که ... گذاشتم ، خلاصه شدن.

اینم چکیده ای از فصل "دوست داشتن از عشق برتر است" کتاب "کویر" دکتر علی شریعتی:

دوست داشتن از عشق برتر است.عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی ، اما دوست داشتن پیوندی خودآگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.عشق بیشتر از غریزه آب میخورد و هر چه از غریزه سر زند بی ارزش است ، و دوست داشتن از روح طلوع میکند و هرجا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن  با آن اوج می یابد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست و گذر فصلها و عبور سالها بر آن اثر میگذارد ، اما دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند و بر آشیانه ی بلندش روز و روزگار را دستی نیست.

عشق در هر رنگی و سطحی ، با زیبایی محسوس ، در نهان یا آشکار ، رابطه دارد.چنانکه "شوپنهاور" میگوید:((شما بیست سال بر سن معشوقتان بیفزایید ، آنگاه تاثیر مستقیم آنرا بر روی احساستان مطالعه کنید!)) ، اما دوست داشتن چنان در روح غرق است و گیج و جذب زیبایی های روح که زیبایی های محسوس را به گونه ای دیگر می بیند.

عشق طوفانی و متلاطم و بوقلمون صفت است ، اما دوست داشتن آرام و استوار و پروقار و سرشار از نجابت.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است و اگر دوری بطول انجامد ضعیف میشود و اگر تماس دوام یابد به ابتذال میکشد ، و تنها با بیم و امید و تزلزل و اضطراب و ((دیدار و پرهیز)) زنده و نیرومند می ماند ، اما دوست داشتن با این حالات ناآشناست ، دنیایش دنیای دیگریست.

عشق جوششی یک جانبه است و به معشوق نمی اندیشد که کیست؟یک ((خودجوشی ذاتی)) است و از این رو همیشه اشتباه میکند و در انتخاب بسختی میلغزد یا همواره یکجانبه می ماند و گاه ، میان دو بیگانه ی ناهمانند ، عشقی جرقه میزند و چون در تاریکی است و یکدیگر را نمی بینند ، پس از انفجار این صاعقه است که در پرتو روشنایی آن ، چهره ی یکدیگر را میتوانند دید و در اینجا است که گاه پس از جرقه زدن عشق ، عاشق و معشوق که در چهره ی هم مینگرند ، احساس میکنند که هم را نمی شناسند و بیگانگی و ناآشنایی پس از عشق -که درد کوچکی نیست- فراوان است.

اما دوست داشتن در روشنایی ریشه می بندد و در زیر نور سبز میشود و رشد میکند و ازین روست که همواره پس از آشنایی پدید می آید ، و در حقیقت در آغاز دو روح خطوط آشنایی را در سیما و نگاه یکدیگر میخوانند ، و پس از ((آشنا شدن)) است که ((خودمانی)) میشوند -دو روح ، نه دو نفر ، که ممکن است دونفر در عین رودربایستی ها احساس خودمانی بودن کنند و این حالت بقدری ظریف و فرار است که بسادگی از زیر دست احساس و فهم میگریزد- و سپس طعم خویشاوندی و بوی خویشاوندی و گرمای خویشاوندی از سخن و رفتار و آهنگ کلام یکدیگر احساس میشود و از این منزل است که ناگهان ، خودبخود ، دو همسفر بچشم میبینند که به پهندشت بی کرانه ی مهربانی رسیده اند و آسمان صاف و بی لک دوست داشتن بر بالای سرشان خیمه گسترده است و افقهای روشن و پاک و صمیمی ((ایمان)) در برابرشان باز میشود و نسیمی نرم و لطیف- همچون روح یک معبد متروک که در محراب پنهانی آن ، خیال راهبی بزرگ نقش بر زمین شده و زمزمه ی دردآلود نیایشش مناره ی تنها و غریب آنرا به لرزه می آورد ـ هر لحظه پیام الهام های تازه ی آسمانهای دیگر و سرزمینهای دیگر و عطر گلهای مرموز و جانبخش بوستانهای دیگر را بهمراه دارد و خود را ، به مهر و عشوه ای بازیگر و شیرین و شوخ ، هر لحظه ، بر سر و روی این دو میزند.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در ((دوست)) میبیند و می یابد.

عشق معشوق را مجهول و گمنام میخواهد تا در انحصار او بماند ، زیرا عشق جلوه ای از خودخواهی و روح تاجرانه یا جانورانه ی آدمی است ، و چون خود به بدی خود آگاه است ، آنرا در دیگری که میبیند ، از او بیزار میشود و کینه برمیگیرد.اما دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد و میخواهد که همه ی دلها آنچه را او از دوست در خود دارد ، داشته باشند. که دوست داشتن جلوه ای از روح خدایی و فطرت اهورایی آدمیست و ، چون خود به قداست ماورایی خود بیناست ، آنرا در دیگری که میبیند ، دیگری را نیز دوست میدارد و با خود آشنا و خویشاوند می یابد.

در عشق رقیب منفور است و در دوست داشتن است که ((هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند)) که حسد شاخصه ی عشق است چه ، عشق را طعمه ی خود میبیند و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید و اگر ربود ، با هر دو دشمنی می ورزد و معشوق نیز منفور میگردد ، و دوست داشتن ایمان است و ایمان یک روح مطلق است ، یک ابدیت بی مرز است ، از جنس این عالم نیست.

در تئاتری ، قهرمانی در برابر پادشاه ، برای نمایش تیزی و قدرت شمشیرش ، میله ی فولادی را گذاشت و ، با یک ضربه ی شمشیرش ، دونیم کرد و همه به حیرت افتادند.پادشاه حریر لطیف و نرمی را -که همچون پاره ابر سپید صبحگاهی ، لطیف و سبک بود- در هوا رها کرد و پرده ی حریر -درحالیکه همچون توده ی متراکم دودی در فضا به آرامی و زیبایی و ظرافت روح یک شاعر ، باز میشد و میشکفت- پادشاه ، به نرمی و آهستگی و وقار و اطمینان ، شمشیرش را از میانه ی آن گذر داد و ، بی آنکه احساس کمترین مقاومتی کند ، پرده ی حریر دو نیم شد و هر نیمه ای در فضا ، به سویی رفت و از عبور شمشیر از قلب پرده ی ابریشمی حریر ، کمترین چینی بر آن نیفتاد و گویی گذر شمشیر را از میانه ی خود احساس نکرد ، و شمشیر نیز چنان میگذشت که پنداری از قلب پاره ابر صبح بهاری ، یا توده ی سپید دود سیگار شاعری ، غرقه در اثیر خیال ، میگذرد.

آه که عاجزم از ((لف و نشر مرتب))ساختن که عشق کدام شمشیر است و دوست داشتن کدام شمشیر.معذورم دارید که نمی توانم....

یک روح همچون یک اسب است و البته روحهایی هستند که همچون یک خرند یا یک قاطر ، یا یک گاو ، یا یک سگ ، یا یک زالو ، یا یک کفتار یا یک موش(خیلی ها)یا یک جغد یا یک گنجشک یا یک شتر(خیلی ها) یا ... یا یک دریا یا یک جنگل یا ... یا یک آتش و انواع آتش ها از نظر خانواده و ریشه...آتش های بیرنگ ، آتش های محسوس  ، آتش های سوزنده ، آتش های روشنگر و بی داغی ، آتشهایی که نمیسوزانند ، آتش های که میسازند ، آتش های سرد ، خنک کننده ، خوب ، پاک ، روشن ، نامرئی و... ، نیروانا آتش عشق در خدا!! چه کسی به این پی برده است؟ آتش عشق در روح خدا ، آتشی که همه ی هستی تجلی آنست ، آتش گرم نیست ، داغ نیست ، چرا؟!نیازمندی در آن نیست ، تلاطم در آن نیست ، شک تردید و ...در آن نیست اما آتش است ، آتشین تر از هرآتشی ، آتشین تر از همه ی آتش ها ، آتشی که پرتو یک زبانه اش آفرینش است ، سایه اش آسمان است ، جلوه اش کائنات است ، گرده ی خاکستر نازک و اندکش کهکشانها است...چه میگویم؟!!!

این است آتش عشق در خدا! یعنی چه؟ آتش عشق که اینجوری نیست...پس این آتش دوست داشتن است. آری ، آتش دوست داشتن است ،عجب!؟ من هم مثل همه ی عارفها و شاعرها حرف میزدم ، آتش عشق!؟ آنهم در خدا!؟ نه ، آتش دوست داشتن است که داغ نیست ، سرد نیست ، حرارت ندارد ، چرا؟ که نیازمندی ندارد ، که غرض ندارد ، که رسیدن ندارد ، که یافتن ندارد ، که گم کردن ندارد ، که بدست آوردن ندارد ، که بکار آمدن و بدرد خوردن ندارد ، ... ، که تلاطم ، ریاضت ، اقتضا و شرک و شک و هوی و هوس و لذت و الم ندارد. آتش است و ، نه آتش عشق ، آتش دوست داشتن است... .

...

قصری بزرگ و متروک و ساکت و پروقار ، بر دامنه ی کوهی بلند و دور و مغرور و پرحشمت ، پایش چشمه ی جوشان خورشیدی که از قلب اسرارآمیز غیب سر میزند ، و هوایش معطر از خوش ترین عطرهای خوش ترین دوست داشتن های خوش ترین روح ها ... کجا؟((آنجا که اینجا نیست)) ، کجا؟ آنجا که زمین و آسمانش را همه از روح ساخته اند ، سرشته اند ، از روح آن راهب مرموز که عمری را در انبوه خلایق گذاشت و کسش نشناخت و تصویر خویش را در چشم هزاران دور و نزدیکی که بر او گرد آمده بودند و بر او خیره مانده بودند ، ندید و ، تنها یکبار ، در طول راه درازی که بر این کویر میگذرد یک بار ، از دریچه های معبد مجهولی به درون نگریست و آرامگاه شهید گمنامی را دید که در درون آن -زیر مناره ی زرینی که به خیال عابدی ، همه عمر چشم در آسمان دوخته ، میمانست- مدفون بود.

تصویر در قاب آهنی گرفته ای بر دیواره ی حرمش آویخته بود که چشمش را ، به حسرت و اندوه پرمعنایی ، بر لوح آرامگاه شهید دوخته بود و گویی خطوط نقش شده بر لوح را میخواند و چنین مینمود که تصویر کسی است که با شهید گمنامی که در این سرزمین ، با این مدفون بی نام و نشان که کسی او را نمی شناخت آشنا است و میداند کیست ، سرنوشتش چیست ، و چرا از میان این همه زواری که می آیند و در اینجا نذر و نیاز میکنند  ، جز مناره ی زیبا و خوش نگار حرمش را که از دور و نزدیک می نگرند و تحسین و تجلیل و یا تقدیس میکنند ، یک تن چیزی نمیداند؟یک تن حتی زحتی زحمت خواندن سطوری را که بر این سنگ لوح نقش کرده اند بخود نمیدهد؟چرا آرامگاه این شهید چنین آباد و آراسته و دارای متولی و موقوفات و زوار بسیار است و شخص این شهید را کسی نمی شناسد و کسی نمی پرسد که در زیر این مناره ی زیبا- که جلوه ی کاشی های ظریف  و نفیس و گچبری ها و هنرمندی های شگفتش چشم ها را خیره کرده است- آنکه مدفون شده است کیست؟چرا شهیدش کرده اند؟سرنوشت درد و داغش ، مذهبش ، ایمانش ، روزگارش و زندگی خونینش چه بوده است؟کسی نمی پرسد این امام زاده ی گمنامی که در زیر این مناره در خون خفته است کی؟چرا؟چگونه و به تیغ کدام خلیفه ای بشهادت رسیده است؟چه می اندیشیده؟چه احساس میکرده؟چه میخواسته است؟

و راهب -که این اندیشه های دردناک او را در چنگ خویش گرفته بود و میگداخت- چشم در چشم پنجره های آرامگاه این شهید مجهول دوخته بود نگاهش سراسیمه میان تصویر آویخته بر دیوار حرم و گور این شهید میرفت و می آمد و می پرسید و ، در این حال ، ناگهان احساس کرد که چهره ی این تصویر در قاب گرفته بر دیوار درون حرم به چشمش آشنا می آید! بیشتر نگریست و بیشتر نگریست و با شگفتی هراسناک اما شوق انگیزی دید که این تصویر...

این تصویر ... تصویر خود اوست!

...

عشق گاه جابجا میشود و گاه سرد میشود و گاه میسوزاند. اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار دوست خویش ، بر نمی خیزد ، سرد نمیشود که داغ نیست ، نمیسوزاند که سوزاننده نیست.

عشق ، اگر پای عاشق در میان نباشد ، نیست. اما دوست داشتن ، جز دوست داشتن و دوست ، سومی وجود ندارد. عشق بسرعت به کینه و انتقام بدل میشود و آن هنگامی است که عاشق خود را در میانه نمی بیند ، اما از دوست داشتن به آن سو راهی نیست.

و هرگاه آنکه ((دوست داشتن)) را خوب میداند و خوب احساس میکند ، خود را در میانه نمی بیند ، بسرعت و بسادگی ، به فداکاری و ایثاری شگفت و بی شائبه و بزرگ و پرشکوه و ابراهیم وار بدل میشود و در این هنگام است که خود را که دیگر نیست و دیگر نمیتواند باشد ، در آینه ای که دوست دارد لکه ای می نامد و دستور میدهد -و واقعی و صمیمی و از روی ایمان قطعی ، نه تعارف و ادا و اطوار ، و این ، هم از گفتنش و هم از سوز سخنش پیداست- که: ((آن لکه را از روی آینه پاک کن! تا آینه که دیگر چهره ی مرا نخواهد دید ، به عبث لکه ای بر سیمایش نماند و آینه ی صاف و زلال خاطر تو لکه دار نباشد.))

اما عشق میگوید: (( آه! آیا این لکه را پس از من پاک خواهی کرد؟ آیا لکه ی دیگری بر آینه خواهد نشست؟آیا ، ازین پس ، چهره ی آینه بی لک خواهد گشت؟نه ، نه ، نه!پس از من ، سراسر این آینه را سیاه کن.این لک را بر تمام صفحه ی آینه بگستران!جیوه های آینه را همه بتراش تا تصویری بر آن نایستد.آینه را خاک آلود کن و خاک عزا بر سرش بپاش تا نور خورشید هم بر آن نتابد ، تا پس از من ندرخشد ، برق نزند ، آه ، چه میگویم؟آینه را بشکن!بشکن!ریز کن!))

...

شاید مطلب با این که تا حدودی خلاصه شده بود کمی طولانی بود ، بهتر بود که در ادامه ی مطلب درج شه ، ولی دیدم اونطوری شاید از خیلی لحاظ بهتر باشه ولی اونجوری که میخوام نمیشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه 1386/11/10ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط امید |


سلام ، این مطلب رو فعلا" تو ۲تا پست میذارم و اگه خواستین پست های تکمیلیش رو هم اضافه می کنم.

قبل از خوندن مطلب اگه شد کامنت بذارین که عشق برتر است یا دوست داشتن؟!

نمیدونم برای این مطلب دقیقا" چه مقدمه ای بذارم؟!پس اصل قضیه رو تعریف می کنم:

چند وقت پیش کتاب اصل و بدون سانسور "کویر" از دکتر علی شریعتی رو تو کتابخونه ی یکی از آشناهامون که بالای ۷۰سال سن داره پیدا کردم.سال نشر نداره ولی قیمت پشت جلدش ۱۲۵ریاله!خودتون حساب کنین که سال نشرش کی میشه؟!

این کتاب از اون دست کتاب هائیه نه در دوره ی پهلوی و نه حالا نذاشتن که خیلی خونده شه!بگذریم که چرا؟!شاید برمیگرده به همون گل و بلبلیه مملکتمون که همیشه میگم!

در این کتاب منظور از کویر سرنوشت ناکامی و تلخی و عطش ابدی آدمیست که همین دنیای مادی ماست.

اگه واسه آوردن مطلبی از همچین کتابی با این نویسنده بخواین مقدمه بنویسین شما چی می نویسین؟!

من مقدمه ی فصل دوست داشتن از عشق برتر است از خود دکتر شریعتی رو بی هیچ کم و زیادی میذارم و در پست بعدی اگه عمری بود خلاصه ای از همین فصل.

مقدمه ی فصل:

کتاب "هنر عشق ورزیدن" را می خواندم که در آن "اریک فروم" ، با سرهم کردن حروف های کسانی چون "کنتی"و"کی یر که گورد"و"سارتر"و"کامو" ،میکوشد تا به نفع "اومانیسم"گله گشادی که تبلیغ میکند عشق را توجیه و تفسیر کند و با بیانی زیبا و روانکاوی هنرمندانه ای که دارد ، به ((تحلیل ارشادی))عشق ها به سود ((بشریت)) و به نفع ((اجتماع))! بپردازد.

من در فهرست جامعی که او از همه ی انواع عشق ها داده است ، از عشق زن و مرد ، مردم و وطن ، پدر و فرزند و انسان و خدا و...هرچه گشتم آنچه را که دل من سالهاست با آن آشناست نیافتم و آن تنها عشقی است که ((زاده ی انسان))است ، که دیگر عشق ها همه تحمیلی طبیعت است و مقتضای خلقت ، چه ، این معشوق ها را همه طبیعت برای ما تعیین میکند و غریزه -که مامور وی است- ما را بی خویشتن وا میدارد که عشق بورزیم ، و تنها یک عشق است که آن ((من ناب و آزاد وصمیمی ))انسانی ، آن خودخودما ، بی تحمیل طبیعت و بی اقتضای مزاج و مصلحت و منفعت ، انتخاب میکند و آن کشش اسرارآمیز دو روحی است که طعم مرموز خویشاوندی شگفتی را -که ریشه در جهانی دیگر دارد- از سیمای هم می بینند و همچون دو هموطن ، ناگاه ، در این کشور غریب زندگی ، به تصادفی ، بر سر راه یکدیگر قرار میگیرند و در نخستین دیدار ، یکدیگر را ((بازمیشناسند)) و هر لحظه ، خطوط آشنایی و خویشاوندی عمیق و روشنی ـکه کتمان ناپذیر است- درهم میخوانند و پیوندی اینچنین ، نه از آن گونه عشق ها که به چشم "اریک فروم" می آید که او ما نیست و "اومانیست" ، و بهرحال ، یک کلی نگر ساده ی خوش قلبی است و از آنچه در برخی ((درون ها)) میگذرد چه خبر دارد؟وچه میداند که از آن عشق ها که همه حیله هایی است تا بشر را کارگذار طبیعت کنند و خدمتگزار اجتماع ، عشق بزرگتری نیز وجود دارد که همچون دیگر عشق ها ابزار کار نیست و آن عشق انسان به انسان ، عشق یک روح به یک روح است.

یک روح تنها و نیازمند به یک روح زیبا و نفیس و ثروتمند ، عشق یک ((خویشاوند)) به ((خویشاوند))خود ، در این انبوه خلق که همچون حشرات از زمین میرویند و هر یک ((به مصلحتی)) در این روزمرگی))آلوده ، درهم میلولند و میمیرند.

دریغم آمد آن را ((عشق)) بنامم که شاعران آلوده اش کرده اند.خواستم ((ارادت)) بخوانم ، ملاها به حماقتش کشانده اند.گفتم بهترین کلمه در اینجا ((خویشاوندی)) است ، خویشاوندی دو روح ، دو بیگانه:با لطافت زیبایی که در ساختمان این کلمه است:((خویش)) و ((وند))!ترسیدم که نفهمند.بهرحال میگویم: ((دوست داشتن)).ومقصودم عشق و اردت و ایمان دو روح آشنای خویشاوند است.دو ((انسانی)) که جز آن خمیره ی صمیمی و ناب و منزهی که ((من انسانی خالص))هرکسی را میسازد ، هیچ مصلحت و ضرورتی آنان را به یکدیگر نمی پیوندد ، پیوندی که نه طبیعت ، نه خلقت ، بلکه تنهایی میان دو تنهای خویشاوند بسته است و ... نمیدانم چه بگویم؟...

اینم از مقدمه ی فصل دوست داشتن از عشق برتر است کتاب "کویر" دکتر شریعتی.

فقط اینو بگم که  اگه در پست بعد یا در همین مقدمه حس کردین گیج شدین یا منظور نویسنده رو دقیقا" نگرفتین بدونین که مطالب کتاب فلسفیه و ۱٪ احتمال بدین که یک نفر بوده که از شما فهم و شعور بیشتری داشته باشه!!

+ نوشته شده در جمعه 1386/10/28ساعت 10:30 بعد از ظهر توسط امید |